دانشجویی که سال آخر دانشگاه را می گذراند به خاطر پروژه ای که انجام داده
بود جایزه اول را گرفت. او در پروژه خود از ۵۰ نفر خواسته بود تا
دادخواستی مبنی بر کنترل سخت و یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید»
توسط دولت را امضا کنند و برای این خواسته خود دلایل زیر را عنوان کرده
بود: ۱- مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ می شود. ۲- یک عنصر اصلی باران اسیدی است. ۳- وقتی به حالت گاز در می آید بسیار سوزاننده است. ۴- استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد می شود. ۵- باعث فرسایش اجسام می شود. ۶- حتی روی ترمز اتوموبیل ها اثر منفی می گذارد. ۷- حتی در تومورهای سرطانی نیز یافت شده است. از
۵۰ نفر فوق ۴۳ نفر دادخواست را امضا کردند. ۶ نفر به طور کلی علاقه ای
نشان ندادند و اما فقط یک نفر می دانست که ماده شیمیایی «دی هیدروژن
مونوکسید» در واقع همان آب است!!! عنوان پروژه دانشجوی فوق «ما چقدر زود باور هستیم» بود!
:: موضوعات مرتبط:
داستانک
نويسنده : مجید موقر
تاريخ : یکشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۲
|
|
قیمت پادشاهی
روزی بهلول بر هارون وارد شد. هارون گفت: ای
بهلول مرا پندی ده. بهلول گفت: اگر در بیابانی هیچ آبی نباشد تشنگی بر تو
غلبه کند و می خواهی به هلاکت برسی چه می دهی تا تو را جرئه ای آب دهند که
خود را سیراب کنی؟ گفت: صد دینار طلا. بهلول گفت اگر صاحب آن به
پول رضایت ندهد چه می دهی؟ گفت:... نصف پادشاهی خود را می دهم. بهلول
گفت: پس از آنکه آشامیدی، اگر به مرض حیس الیوم مبتلا گردی و نتوانی آن را
رفع کنی، باز چه می دهی تا کسی آن مریضی را از بین ببرد؟ هارون
گفت: نصف دیگر پادشاهی خود را می دهم. بهلول گفت: پس مغرور به این پادشاهی
نباش که قیمت آن یک جرعه آب بیش نیست. آیا سزاوار نیست که با خلق خدای
عزوجل نیکوئی کنی؟!
:: موضوعات مرتبط:
داستانک
نويسنده : مجید موقر
تاريخ : جمعه بیست و دوم آذر ۱۳۹۲
|
|
آدمها مثل کتابها هستند
بعضی از آدم ها جلد زرکوب دارند. بعضی جلد ضخیم و بعضی جلد نازک.
بعضی از آدم ها با کاغذ کاهی چاپ میشوند و بعضی با کاغذ خارجی.
بعضی از آدم ها ترجمه شدهاند.
بعضی از آدم ها تجدید چاپ میشوند و بعضی از آدمها فتوکپی آدمهای دیگرند.
بعضی از آدم ها با حروف سیاه چاپ میشوند و بعضی از آدمها صفحات رنگی دارند.
بعضی از آدم ها تیتر دارند، فهرست دارند و روی پیشانی بعضی از آدمها نوشتهاند: حق هرگونه استفاده ممنوع و محفوظ است.
بعضی
از آدم ها قیمت روی جلد دارند، بعضی از آدمها با چند درصد تخفیف به فروش
میرسند و بعضی از آدم ها بعد از فروش پس گرفته نمیشوند.
بعضی از آدم ها را باید جلد گرفت، بعضی از آدمها را میشود توی جیب گذاشت، بعضی از آدمها را میتوان در کیف مدرسه گذاشت.
بعضی
از آدم ها نمایشنامهاند و در چند پرده نوشته میشوند. بعضی از آدمها فقط
جدول و سرگرمی دارند و بعضی از آدمها معلومات عمومی هستند
بعضی از آدم ها خط خوردگی دارند و بعضی از آدمها غلط چاپی دارند
از روی بعضی از آدمها باید مشق نوشت و از روی بعضی از آدمها باید جریمه نوشت.
بعضی از آدم ها را باید چند بار بخوانیم تا معنی آنها را بفهمیم و بعضی از آدمها را باید نخوانده دور انداخت
بعضی از آدم ها مخصوص نوجوانان نوشته میشوند و بعضی مخصوص بزرگسالان.
بعضی از آدم هایی که مخصوص نوجوانان نوشته میشوند خیلی کودکانه و سطحی هستند.
کتابها مثل آدمها هستند
بعضی از کتابها ساده لباس می پوشند و بعضی لباسهای اتو کشیده و رنگارنگ دارند.
بعضی کتابها برای ما قصه می گویند تا بخوابیم و برخی قصه می گویند تا بیدار شویم.
بعضی از کتابها تنبل هستند، برخی از کتابها زیاد می خوابند و همیشه خمیازه می کشند.
بعضی از کتابها شاگرد اول می شوند و جایزه می گیرند. بعضی مردود می شوند و بعضی تجدید.
بعضی از کتابها تقلب می کنند، بعضی از کتابها دزدی می کنند.
بعضی از کتابها به پدر و مادر خود احترام می گذارند و بعضی حتی نامی هم از پدر و مادر خود نمی برند.
بعضی از کتابها هر چه دارند از دیگران گرفته اند و بعضی هر چه دارند به دیگران میبخشند.
بعضی از کتابها فقیرند و بعضی از کتابها گدایی می کنند.
بعضی از کتابها پرحرفند ولی حرفی برای گفتن ندارند و بعضی ساکت و آرامند ولی یک عالم حرف گفتنی در دل دارند.
بعضی از کتابها بیمارند، بعضی از کتابها تب دارند و هذیان می گویند.
بعضی از کتابها را باید به بیمارستان برد تا معالجه شوند و بعضی را باید به تیمارستان برد تا معالجه شوند.
بعضی از کتابها لوس و کودکانه حرف می زنند و بعضی از کتابها فقط غُر می زنند و نصیحت می کنند.
بعضی کتابها دوقلو یا چند قلو هستند. بعضی کتابها پیش از تولد می میرند و بعضی تا ابد زنده هستند.
بعضی از کتابها سیاه پوستند، بعضی سفیدپوست و بعضی زردپوست یا سرخپوست.
بعضی کتابها به رنگ پوست خود افتخار می کنند و رنگ پوست دیگران را مسخره می کنند
قیصر امین پور
:: موضوعات مرتبط:
کتابخانه،
داستانک،
گوناگون
نويسنده : مجید موقر
تاريخ : دوشنبه دهم تیر ۱۳۹۲
|
|
مردی
به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانی، از روان پزشک پرسید: «شما چطور میفهمید که یک بیمار روانی
به بستری شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟«
روانپزشک
گفت: «ما وان حمام را پر از آب میکنیم و یک قاشق چایخوری، یک فنجان و یک سطل جلوی
بیمار میگذاریم و از او میخواهیم که وان را خالی کند«.
مرد
گفت: «آهان! فهمیدم. آدم عادی باید سطل را بردارد چون بزرگتر است«.
روانپزشک
گفت: «نه! آدم عادی درپوش زیر آب وان را بر میدارد... شما میخواهید تختتان کنار
پنجره باشد؟»
* نتیجه
اخلاقی:
راه حل درست همیشه در گزینه های پیشنهادی نیست و دیگه اینکه نباید موقع تصمیم گیری هدفمون یادمون بره در مثال
بالا هدف خالی کردن آب وانه نه استفاده از ابزارهای پیشنهادی.
:: موضوعات مرتبط:
داستانک
نويسنده : مجید موقر
تاريخ : جمعه هفتم تیر ۱۳۹۲
|
|
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود. پريشان
شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و
بد و بيراه گفت. خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سكوت
كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت. خدا سكوت كرد. به پر و پاي فرشتهو
انسان پيچيد خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سكوت كرد. دلش
گرفت و گريست و به سجده افتاد. خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم، اما يك روز
ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها
يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن. لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ... خدا
گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است و
آنكه امروزش را در نمييابد هزار سال هم به كارش نميآيد. آنگاه سهم يك روز
زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن. او مات و مبهوت
به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش ميدرخشيد. اما ميترسيد حركت كند.
ميترسيد راه برود. ميترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد. قدري
ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه
فايدهاي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم. آن وقت شروع به دويدن
كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد. زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد. چنان
به وجد آمد كه ديد ميتواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، ميتواند
پا روي خورشيد بگذارد. مي تواند .... او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، اما .... اما
در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفشدوزدكي را
تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را
نميشناختند سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او
در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد. لذت برد و سرشار شد و بخشيد.
عاشق شد و عبور كرد و تمام شد. او در همان يك روز زندگي كرد، اما فرشتهها در تقويم خدا نوشتند: امروز او درگذشت. كسي كه هزار سال زيسته بود
لحظه های فیروزه ای
:: موضوعات مرتبط:
داستانک
نويسنده : مجید موقر
تاريخ : دوشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲
|
|
:: موضوعات مرتبط:
داستانک،
گوناگون
نويسنده : مجید موقر
تاريخ : چهارشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۲
|
|
جوانی با چاقو
وارد مسجد شد و گفت :
بین شما کسی هست که
مسلمان باشد ؟
همه با ترس و تعجب به
هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید
از جا برخاست و گفت :
آری من مسلمانم
جوان به پیرمرد نگاهی
کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد
دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را
قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد ، پیرمرد و جوان مشغول قربانی
کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگرد
و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد
جوان با چاقوی خون آلود
به مسجد بازگشت و باز پرسید :
آیا مسلمان دیگری در
بین شما هست ؟
افراد حاضر در مسجد که
گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند ، پیش
نماز رو به جمعیت کرد و گفت :
چرا نگاه میکنید ، به
عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود !!!
:: موضوعات مرتبط:
داستانک
نويسنده : مجید موقر
تاريخ : چهارشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۲
|
|
خدا را شکر که لباسهایم کمی برایم تنگ شده اند … - این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم…
خدا را شکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم … - این یعنی توان سخت کار کردن را دارم …
خدا را شکر که باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز کنم … - این یعنی من خانه ای دارم …
خدا را شکر که در جائی دور جای پارک پیدا کردم … - این یعنی هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبیلی برای سوار شدن …
خدا را شکر که سرو صدای همسایه ها را می شنوم … - این یعنی من توانائی شنیدن دارم …
خدا را شکر که این همه شستنی و اتو کردنی دارم … - این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم …
خدا را شکر که هر روز صبح باید با زنگ ساعت بیدار شوم … - این یعنی من هنوز زنده ام …
خدا را شکر که گاهی اوقات بیمار می شوم … - این یعنی بیاد آورم که اغلب اوقات سالم هستم …
خدا را شکر که خرید هدایای سال نو جیبم را خالی می کند … - این یعنی عزیزانی دارم که می توانم برایشان هدیه بخرم …
:: موضوعات مرتبط:
داستانک
نويسنده : مجید موقر
تاريخ : دوشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۱
|
|
پسر کوچولو به مادر خود گفت : مادر داری به کجا می روی؟ مادر
گفت:عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است به شهر ما آمده
است.این طلایی ترین فرصتی است که می توانم او را ببینم وبا او حرف بزنم، خیلی زود برمیگردم.
اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود.
و در حالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با فرزندش خداحافظی کرد....
حدود نیم ساعت بعد مادرش با عصبانیت به خانه برگشت.
پسر به مادرش گفت:مادر چرا چهره ی پریشانی داری؟
آیا بازیگر محبوبت را ملاقات کردی؟
مادر
با لحنی از خستگی و عصبانیت گفت:من و جمعیت زیادی از مردم بسیار منتظر
ماندیم اما به ما خبر رساندند که او نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده
است.
ای کاش خدا شهرت و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود.
کودک
پس از شنیدن حرف های مادر به اتاق خود رفت ولباس های خود رابیرون آورد و
گفت:مادر آماده شو با هم به جایی برویم من می توانم این آرزوی تو را
برآورده کنم.
اما مادر اعتنایی نکرد و گفت:این شوخی ها چیست او بیش از نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.
حرف های تو چه معنی ای میدهد؟
پسر ملتمسانه گفت:مادرم خواهش می کنم به من اعتماد کن،فقط با من بیا.
مادر نیز علیرغم میل باطنی خود درخواست فرزند خود را پذیرفت زیرا او را بسیار دوست می داشت.
بنابراین آن دو به بیرون از خانه رفتند.
پس از چندی قدم زدن پسر به مادرش گفت:رسیدیم.
در حالی که به کلیسای بزرگ شهر اشاره می کرد.
مادر که از این کار فرزندش بسیار دلخور شده بود با صدایی پر از خشم گفت:من به تو گفتم که الان وقت شوخی نیست.
این رفتار تو اصلا زیبا نبود.
کودک
جواب داد:مادر تو در سخنان خود دقیقا این جمله را گفتی که ای کاش خدا
شهرتی و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود پس آیا
افتخاری از این بزرگ تر است که با کسی که این شهرت و محبوبیت را داده است
نه آن کسی که آن را دریافت کرده است حرف بزنی؟ آیا سخن گفتن با خدا لذت بخش تر از آن نیست که با آن بازیگر محبوب حرف بزنی؟
وقتی خدا همیشه در دسترس ماست پس چه نیاز به بنده ی خدا...
:: موضوعات مرتبط:
داستانک
نويسنده : مجید موقر
تاريخ : دوشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۱
|
|
روزی دو لبه قیچی با هم دعوا می کردند
یکی از لبه ها می گفت من تیزتر هستم و اگر نباشم پارچه های خیاط بریده نمی شوند
دیگری گفت : اشتباه می کنی ، چون من تیزترم
این بحث بالا گرفت و در نهایت دو لبه با هم قهر نمودند و از هم دور شدند
چند ساعتی گذشت
خیاط به سراغ قیچی آمد تا پارچه ایی را برش بزند
اما هر چه کوشش نمود قیچی حرکت نمی کرد
قیچی را روغن زد اما باز هم قیچی تکان نمی خورد
پس قیچی را بداخل جعبه لوازم بی مصرف انبار انداخت ... و قیچی نو خرید ...
از آن پس هر دو لبه قیچی هر چه داد و فریاد کردند و اشک ریختند کسی به سراغشان نیامد ...
در عوض قیچی نو دارای دو لبه دوست و مهربان بود که با هم همکاری میکردند و پارچه ها را برش می زدند.
:: موضوعات مرتبط:
داستانک
نويسنده : مجید موقر
تاريخ : سه شنبه دهم بهمن ۱۳۹۱
|
|
حکایتی از مولاناپیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم میکرد. از
قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت
و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر می
گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و
تکرار می کرد : ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای. پیر
مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره
از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و
رو به خدا کرد و گفت : من تو را کی گفتم ای یار عزیز کاین گره بگشای و گندم را بریز آن گره را چون نیارستی گشود این گره بگشودنت دیگر چه بود ؟! پیر
مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید
دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است !پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد
و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود...
نتيجه گيري مولانا از بيان اين حكايت: تو مبین اندر درختی یا به چاه تو مرا بین که منم مفتاح راه
:: موضوعات مرتبط:
داستانک
نويسنده : مجید موقر
تاريخ : شنبه سی ام دی ۱۳۹۱
|
|

پیرمردی
ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه چهارساله اش زندگی
کند . دستان پیرمرد می لرزید ، چشمانش تار شده بود و گام هایش مردد و لرزان بود .
اعضای
خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع می شدند ، اما دستان لرزان پدر بزرگ و
ضعف چشمانش خوردن غذا را تقریبا برایش مشکل می ساخت . نخود فرنگی ها از توی
قاشقش قل می خوردند و روی زمین می ریختند ، یا وقتی لیوان را می گرفت غالبا
شیر از داخل آن به روی رومیزی می ریخت . پسر و عروسش از آن همه ریخت و پاش
کلافه شدند .
پسر گفت : ” باید فکری برای پدربزرگ کرد . به قدر کافی ریختن
شیر و غذا خوردن پر سر و صدا و ریختن غذا بر روی زمین را تحمل کرده ام .”
پس زن و شوهر برای پیرمرد ، در گوشه ای از اتاق میز کوچکی قرار دادند . در
آنجا پیرمرد به تنهایی غذایش را میخورد ، در حالی که سایر اعضای خانواده سر
میز از غذایشان لذت می بردند و از آنجا که پیرمرد یکی دو ظرف را شکسته بود
حالا در کاسه ای چوبی به او غذا می دادند .
گهگاه آنها چشمشان به پیرمرد
می افتاد و آن وقت متوجه می شدند هم چنان که در تنهایی غذایش را می
خورد چشمانش پر از اشک است . اما تنها چیزی که این پسر و عروس به زبان می
آوردند تذکرهای تند و گزنده ای بود که موقع افتادن چنگال یا ریختن غذا به
او می دادند .
اما کودک چهارساله شان در سکوت شاهد تمام آن رفتارها
بود . یک شب قبل از شام مرد جوان پسرش را سرگرم بازی با تکه های چوبی دید که
روی زمین ریخته بود . با مهربانی از او پرسید : ” پسرم ، داری چی میسازی ؟ ”
پسرک هم با ملایمت جواب داد : ” یک کاسه چوبی کوچک ، تا وقتی بزرگ شدم با
آن به تو و مامان غذا بدهم .” و بعد لبخندی زد و به کارش ادامه داد . 
این
سخن کودک آن چنان پدر و مادرش را تکان داد که زبان شان بند آمد و سپس اشک از
چشمانشان جاری شد . آن شب مرد جوان دست پدر را گرفت و با مهربانی او را به
سمت میز شام برد . اولیای گرامی یادمان باشد . فراموش نکنیم قدرت درک کودکان فوق العاده است . چشمان آنها پیوسته در
حال مشاهده ، گوشهای شان در حال شنیدن . ذهنشان در حال پردازش پیام های
دریافت شده است . اگر ببینند که ما صبورانه فضای شادی را برای خانواده تدارک
می بینیم ، این نگرش را الگوی زندگی شان قرار می دهند .
:: موضوعات مرتبط:
دانستنی ها،
داستانک
نويسنده : مجید موقر
تاريخ : سه شنبه سی ام آبان ۱۳۹۱
|
|
دانلود مجموعه داستان ها ی کوتاه
به خواندنش می ارزد!!!!!!!!
:: موضوعات مرتبط:
فارسی،
داستانک
نويسنده : مجید موقر
تاريخ : جمعه دوازدهم آبان ۱۳۹۱
|
|
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.
لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش
کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را
عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و درهمان نقطه مجدداً
زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار
دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، با مردی که
چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: "من دیدم شما
در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید"، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم
راهتان را روشن کنم. مرد اول از او به طور فراوان تشکر می کند و هر دو
راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از
مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.
مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند. مرد اول درخواستش را دو بار
دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که
چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند؟ مرد دوم پاسخ می دهد: "من
شیطان هستم." مرد اول با شنیدن این جواب جا می خورد. شیطان در ادامه توضیح
می دهد: "من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن
شما شدم. وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهتان به
مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین
خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر
به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را
بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا
گناهان افراد دهکده تان را ببخشد. بنابراین، من سالم رسیدن شما را به خانه
خدا (مسجد) مطمئن ساختم.
:: موضوعات مرتبط:
داستانک
نويسنده : مجید موقر
تاريخ : یکشنبه هفتم آبان ۱۳۹۱
|
|

مرد
رفته گر آرزو داشت برای یکبار هم که شده موقع شام با تمامی خانواده اش دور
سفره کوچکشان باشد و با هم غذا بخورند . او بیشتر وقت ها دیر به خانه
میرسید و فرزندانش شامشان را خورده و همگی خوابیده بودند . هر شب از راه
نرسیده به حمام کوچکی که در گوشه حیاط خانه بود میرفت و خستگی و عرق کار
طاقت فرسای روزانه را از تن می شست . تنها هم سفره او همسرش بود که در جواب
چون و چرای مرد رفته گر ، خستگی و مدرسه فردای بچه ها و اینجور چیزها را
بهانه می کرد و همین بود که آرزوی او هنوز دست نیافتنی می نمود .
یک شب شانس آورد و یکی از ماشین های شهرداری او را تا نزدیک خانه شان
رساند و او با یک جعبه شیرینی و چند تا پاکت میوه قبل از چیدن سفره شام به
خانه رسید . وقتی پدر سر سفره نشست فرزندان هر یک به بهانه ای با پدر شام
نخوردند . دلش بدجوری شکست وقتی نیمه شب با صدای غذا خوردن یواشکی بچه ها
از خواب بیدار شد و گفتگوی آنها را از آشپزخانه شنید :
« چقدر امشب گشنگی کشیدیم ! بدشانسی بابا زود اومد خونه . با اون دستاش که
از صبح تا شب توی آشغالهای مردمه . آدم حالش بهم میخوره باهاش غذا
بخوره...
:: موضوعات مرتبط:
داستانک
نويسنده : مجید موقر
تاريخ : سه شنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۱
|
|
دانه کوچک
دانه کوچک بود و کسی او را
نمیدید. سالهای سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود.دانه
دلش میخواست به چشم بیاید اما نمیدانست چگونه. گاهی سوار باد میشد
و از جلوی چشمها میگذشت…
گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها میانداخت و گاهی فریاد میزد و میگفت: من هستم، من اینجا هستم، تماشایم کنید.
اما هیچکس جز پرندههایی که
قصد خوردنش را داشتند یا حشرههایی که به چشم آذوقه زمستان به او
نگاه میکردند، کسی به او توجه نمیکرد.
دانه خسته بود از این زندگی، از این همه گم بودن و کوچکی خسته
بود، یک روز رو به خدا کرد و گفت: نه، این رسمش نیست. من به چشم
هیچ کس نمیآیم. کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا میآفریدی.
خدا گفت: اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آنچه فکر میکنی. حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی.
رشد، ماجرایی است که تو از خودت دریغ کردهای. راستی یادت باشد تا
وقتی که میخواهی به چشم بیایی، دیده نمیشوی. خودت را از چشمها
پنهان کن تا دیده شوی.
دانه کوچک معنی حرفهای خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد. رفت تا به حرفهای خدا بیشتر فکر کند.
سالها بعد دانه کوچک درختی بلند و باشکوه بود که هیچ کس نمیتوانست ندیدهاش بگیرد؛ درختی که به چشم همه میآمد.
:: موضوعات مرتبط:
هدیه های آسمان،
داستانک
نويسنده : مجید موقر
تاريخ : شنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۱
|
|
نويسنده : مجید موقر
تاريخ : سه شنبه هجدهم مهر ۱۳۹۱
|
|
داس تان چهار شمع:
چهار
شمع به ارامی در حال سوختن بودن,محیط آنچنان آرام و بی صدا بود که می شد
به صحبتهایشان گوش داد اولی گفت:من"صلح" هستم کسی نمیتواند مرا برای همیشه
روشن نگاه دارد من مطمئنم که خاموش می شوم .
لحظه ایی نگذشت که شعله اش کاهش یافت و خاموش شد .
دومی
گفت:من"ایمان"هستم ,وجود من ضروری نیست پس چندان مهم نیست که من روشن باقی
بمانم.سخنش که به پایان رسید نسیم ملایمی وزید و انرا خاموش کرد .
شمع
سوم با ناراحتی گفت:من "عشق"هستم, من نمی توانم روشن بمانم مردم مرا به
کناری نهاده اند و ا زاهمیت من بی خبرند.آنها حتی فراموش میکنند که به کسی
که به ایشان از همه نزدیکتراست عشق بورزند
زمانی طول نکشید که اوهم خاموش شد ...
ناگهان کودکی وارد شدوبا دیدن سه شمع خاموش گفت:چرا شما خاموش هستید؟شما باید همه روشن باشید وسپس به آرامی شروع به گریستن کرد.
در این لحظه,شمع چهارم گفت:نترس,تا زمانیکه من هنوز می درخشم می توانیم
شمع های دیگر را نیز دوباره بیفروزیم .
من "امید"هستم ...
بدین ترتیب همه ما می توانیم روشن باقی بمانیم ...
امید,ایمان,صلح,عشق ...
کودک با چشم های درخشان شمع امید را بر داشت و با ان شمع های دیگر را روشن کرد ... نور امید نباید هیچگاه از زندگی بیرون رود ...   
دانلود پاور پینت چهار شمع از هشت بهشت
:: موضوعات مرتبط:
هدیه های آسمان،
داستانک
نويسنده : مجید موقر
تاريخ : دوشنبه دهم مهر ۱۳۹۱
|
|

پسر
کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی
کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت
رقمی.مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد." پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.پسرک
بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را
هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل
شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه".
:: موضوعات مرتبط:
داستانک
نويسنده : مجید موقر
تاريخ : پنجشنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۱
|
|

مدت زیادی از زمان ازدواجشان میگذشت و طبق معمول زندگی فراز و نشیبهای خاص خودش را داشت.
یک روز زن که از ساعتهای زیاد کار شوهر عصبانی بود و همه چیز را از هم پاشیده میدید، زبان به شکایت گشود و باعث ناامیدی شوهرش شد.
مرد پس از یک هفته سکوت همسرش، با کاغذ و
قلمیدر دست به طرف او رفت و پیشنهاد کرد هر آنچه را که باعث آزارشان
میشود را بنویسید و در مورد آنها بحث و تبادل نظر کنند.
زن که گلههای بسیاری داشت بدون اینکه سرخود را بلند کند، شروع کرد به نوشتن.
مرد پس از نگاهی عمیق و طولانی به همسر، نوشتن را آغاز کرد.
یک ربع بعد با نگاهی به یکدیگر کاغذها را رد وبدل کردند. مرد به زن عصبانی و کاغذ لبریز از شکایت خیره ماند…
اما زن با دیدن کاغذ شوهر، خجالت زده شد و به سرعت کاغذ خود را پاره کرد.
شوهرش در هر دو صفحه این جمله را تکرار کرده بود:
"دوستت دارم عزیزم"
:: موضوعات مرتبط:
داستانک
نويسنده : مجید موقر
تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۱
|
|

مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که
توجه هر بیننده ای را به خود جلب می کرد. همه آرزوی تملک آن را داشتند.
بادیه نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد
موافقت نکرد.
حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای
مرد بادیه نشین تعویض کند. بادیه نشین با خود فکر کرد: حالا که او حاضر
نیست اسب خود را با تمام دارایی من معاوضه کند، باید به فکر حیله ای باشم.
روزی خود را به شکل یک گدا درآورد و در حالی که تظاهر به بیماری می کرد، در
حاشیه جاده ای دراز کشید. او می دانست که مرد با اسب خود از آنجا عبور می
کند. همین اتفاق هم افتاد... مرد با دیدن آن گدای رنجور، سرشار از همدردی،
از اسب خود پیاده شد به طرف مرد بیمار و فقیر رفت و پیشنهاد کرد که او را
نزدیک پزشک ببرد.
مرد گدا ناله کنان جواب داد: من فقیرتر از
آن هستم که بتوانم راه بروم. روزهاست که چیزی نخورده ام و نمی توانم از جا
بلند شوم. دیگر قدرت ندارم. مرد به او کمک کرد که سوار اسب شود. به محض
اینکه مرد گدا روی زین نشست، پاهای خود را به پهلوهای اسب زد و به سرعت دور
شد. مرد متوجه شد که گول بادیه نشین را خورده است. فریاد زد: صبر کن! می
خواهم چیزی به تو بگویم. بادیه نشین که کنجکاو شده بود کمی دورتر ایستاد.
مرد گفت: تو اسب مرا دزدیدی. دیگر کاری از دست من برنمی آید، اما فقط کمی
وجدان داشته باش و یک خواهش مرا برآورده کن: «برای هیچ کس تعریف نکن که
چگونه مرا گول زدی...»
بادیه نشین تمسخرکنان گفت: چرا باید این
کار را انجام دهم؟! مرد گفت: چون ممکن است زمانی بیمار درمانده ای کنار
جاده ای افتاده باشد. اگر همه این جریان را بشنوند، دیگر کسی به او کمک
نخواهد کرد...
:: موضوعات مرتبط:
داستانک
نويسنده : مجید موقر
تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۱
|
|

قدرت انديشه
* پيرمردي تنها در يکی از روستاهای آمريکا
زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش را شخم بزند اما اين کار
خيلي سختي بود. تنها پسرش بود که مي توانست به او کمک کند که او هم در
زندان بود .
پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :
"پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال
نخواهم توانست سيب زميني بکارم . من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم،
چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي
پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد . من مي دانم که
اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي.
دوستدار تو پدر".
*طولی نکشيد که پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد: "پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام".*
*ساعت 4 صبح فردا مأمور اف.بي.آی و
افسران پليس محلي در مزرعه پدر حاضر شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون
اينکه اسلحه اي پيدا کنند . پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به
او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند؟*
*پسرش پاسخ داد : "پدر! برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که مي توانستم از زندان برايت انجام بدهم".*
نکته:
*در دنيا هيچ بن بستي نيست. يا راهي خواهيم يافت و يا راهي خواهيم ساخت.*
:: موضوعات مرتبط:
داستانک
نويسنده : مجید موقر
تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۱
|
|
 در یکی از روزهای سرد ماه ژانویه و در یکی
از محلات فقیرنشین در شهر واشنگتن دی.سی صبح زود که مردم آن منطقه که
اکثرا یا کارگر معدن بودند و یا صاحب مشاغل سیاه از خانه هایشان بیرون زدند
تا یک روز پر از رنج و مشقت دیگر را آغاز کنند٬ زنان و مردانی که تفریح و
لذت در زندگیشان نامفهوم بود و به قول معروف آنها زندگی نمیکردند بلکه به
اجبار زنده بودند تا ریاضت بکشند که نمیرندآن روز نیز آن مردم بینوا در
حالی که خیلی هایشان کارگر روزمزد بودند و نمی دانستند آیا امشب هم با چند
دلار به خانه بازمیگردند و یا باید با دست خالی به خانه های نکبت زده شان
بروند و از فرزندانشان خجالت بکشند خود را برای روزی مشقت بار آماده می
کردند که ناگهان صدای ویولن زیبایی از گوشه یک خرابه به گوش رسید آوای
ویولن آنقدر زیبا و مسحور کننده بود که پای آن مردم فقیر از رفتن باز ماند
اکثرا آنها با اینکه می دانستند اگر دیر برسند جریمه می شوند بدون توجه به
این مشکل در آن خرابه که اندازه یک سالن کنسرت بود جمع شدند و حدود دو
ساعت و نیم با گوش دادن به آن آهنگهای زیبا و استثنایی اشک ریختند خندیدند
به خاطراتشان فکر کردند
سرانجام نیز ویولونیست خیابانی که مردی ۳۵
ساله بود کارش تمام شد ویولن خود را برداشت و آماده رفتن شد اما در همین
حال و احوال تشویق بی امان مردم همه آنها را به صف کرد و به همگی که حدود
۳۰۰ نفر بودند نفری ۵ دلار داد و سپس درحالیکه برای آنان بوسه می فرستاد
سوار تاکسی شد و رفت تا مردمان فقیر از فردا این ماجرا را همچون افسانه به
دوستانشان بگویند اما در آن روز هیچکس نفهمید ویولونیست ۳۵ ساله کسی نیست
جز جاشوا بل یکی از بهترین موسیقی دانان جهان که ۳ روز قبل بلیت کنسرتش
هرکدام ۱۰۰ دلار به فروش رفته بود فردای آن روز جاشوا به یکی از دوستانش که
از این موضوع با خبر شده بود گفت من فرزند فقرم آن روز وقتی در کنسرت فقط
مردم ثروتمند را دیدم از خودم خجالت کشیدم که فقیران را از یاد برده ام
به همین خاطر به آن محله فقیرنشین رفتم و
همان کنسرت دو ساعت و نیمه را تکرار کردم بعد هم وقتی یادم آمد اکثر آنها
به خاطر من باید جریمه شوند تمام پولی را که از کنسرت نصیبم شده بود را
میان آنها تقسیم کردم و چقدر هم لذت بردم.
:: موضوعات مرتبط:
داستانک
نويسنده : مجید موقر
تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۱
|
|

زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او
گشت. شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و
در فکری عمیق فرو رفته بود و اشکهایش را پاک میکرد و فنجانی قهوه
مینوشید پیدا کرد … در حالی که داخل آشپزخانه میشد پرسید: چی شده عزیزم که این موقع شب اینجا نشستی؟! شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت: هیچی فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم. یادته؟! زن که حسابی تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشمهایش پر از اشک شد و گفت: آره یادمه. شوهرش ادامه داد: یادته پدرت که فکر میکردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟! زن در حالی که روی صندلی کنار شوهرش مینشست گفت: آره یادمه، انگار دیروز بود! مرد
بغضش را قورت داد و ادامه داد: یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و
گفت: یا با دختر من ازدواج میکنی یا ۲۰ سال میفرستمت زندان آب خنک
بخوری؟! زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و…!
مرد نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد و گفت:اگر زندان رفته بودم امروز آزاد میشدم!!!
:: موضوعات مرتبط:
داستانک
نويسنده : مجید موقر
تاريخ : جمعه هفدهم شهریور ۱۳۹۱
|
|

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد. یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت. پس
از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت
و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته
کنند. صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد. سرانجام
صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا
به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد. نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود. پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود. برای
همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به
ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام
کرد. او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد. صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد. زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری! نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد. در واقع اگر او میدانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتر و تمام مهارتی که در کار داشت را برای ساخت آن بکار می برد. یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد.
این داستان ماست. ما زندگیمان را می سازیم. هر روز میگذرد. گاهی
ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق
غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم. اگر چنین
تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود
میکنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم، ممکن نیست. آری ، درست است . شما نجار زندگی خود هستید و روزها، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود. یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود.
مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید
:: موضوعات مرتبط:
داستانک
نويسنده : مجید موقر
تاريخ : جمعه دهم شهریور ۱۳۹۱
|
|
 زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید. به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.» آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟» زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.» آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گف
ت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:«
نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و
نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را
دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا
موفقیت را دعوت نکنیم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست!
بله… با عشقه که میتونید هر چیز یکه می خواهید به دست بیاردید .
:: موضوعات مرتبط:
داستانک
نويسنده : مجید موقر
تاريخ : چهارشنبه هشتم شهریور ۱۳۹۱
|
|
 فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد. روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت: اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن. فرعون
یک روز از او فرصت گرفت. شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای
بیندیشد و همچنان عاجز مانده بود که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در
آورد. فرعون پرسید کیستی؟ ناگهان دید که شیطان وارد شد. شیطان گفت: خاک بر سر خدایی که نمیداند پشت در کیست. سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد!
بعد خطاب به فرعون گفت: من با این همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم آنوقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی می کنی؟
پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون گفت: چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده شدی؟
شیطان پاسخ داد: زیرا میدانستم که از نسل او همانند تو به وجود می آید.
:: موضوعات مرتبط:
داستانک
نويسنده : مجید موقر
تاريخ : چهارشنبه هشتم شهریور ۱۳۹۱
|
|
حکیمی جعبهاى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه
قد و نیم قد برد.
زن خانه وقتى بستههاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت:
شوهر من آهنگرى بود که از روى بىعقلى دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در
کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سوختگى علیل و از کار افتاده گوشه خانه
افتاد تا درمان شود. وقتى هنوز مریض و بىحال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولى
به جاى اینکه دوباره سر کار آهنگرى برود مىگفت که دیگر با این بدنش چنین کارى از
او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود.
من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمىخورد برادرانم را صدا زدم و با کمک آنها
او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لااقل خرج اضافى او را تحمل نکنیم.
با رفتن او ، بقیه هم وقتى فهمیدن وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتند و امروز
که شما این بستههاى غذا و پول را برایمان آوردید ما به شدت به آنها نیاز داشتیم.
اى کاش همه انسانها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند!
حکیم تبسمى کرد و گفت: حقیقتش من این بستهها را نفرستادم. یک فروشنده دورهگرد
امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا اینها را به شما بدهم و ببینم حالتان
خوب هست یا نه!؟ همین!
حکیم این را گفت و از زن خداحافظى کرد تا برود.
در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد: راستى یادم رفت بگویم که دست راست و
نصف صورت این فروشنده دوره گردهم سوخته بود…
:: موضوعات مرتبط:
داستانک
نويسنده : مجید موقر
تاريخ : چهارشنبه هشتم شهریور ۱۳۹۱
|
|
 روزی
مردی جان خود را به خطر انداخت تا جان پسر بچه ای را که در دریا در حال
غرق شدن بود نجات دهد. اوضاع آنقدر خطرناک بود که همه فکر می کردند هر دوی
آنها غرق می شوند. و اگر غرق نشوند حتما در بین صخره ها تکه تکه خواهند شد.
ولی آن مرد با تلاش فراوان پسر بچه را نجات داد.آن مرد خسته و زخمی پسرک
را...
به نزدیک ترین صخره رساند. و خود هم از آن بالا رفت. بعد از
مدتی که هر دو آرامتر شدند. پسر بچه رو به مرد کرد و گفت: «از اینکه به
خاطر نجات من جان خودت را به خطر انداختی متشکرم» مرد در جواب گفت:
«احتیاجی به تشکر نیست. فقط سعی کن طوری زندگی کنی که زندگیت ارزش نجات
دادن را داشته باشد!»
:: موضوعات مرتبط:
داستانک
نويسنده : مجید موقر
تاريخ : چهارشنبه هشتم شهریور ۱۳۹۱
|
|
 گويند پس از غايب شدن شمس ، بارها به دروغ خبر رويت او را به مولانا
ميدادند و آن حضرت هديتي ميکرد .روزي کسي در جلسه درس مولانا وارد آمد و
باز خبر از ديدار شمس داد.جلال الدين که ديگر چيزي برايش باقي نمانده بود
اين بار قباي ارزشمند خود را به او عطا کرد.در همين لحظه يکي از شاگردانش
به اعتراض برخاست و بر سادگي مولانا آشفت و گفت : تو خود ميداني که اين
اخبار دروغ است ،چرا خلعت به دروغ ميدهي؟ مولانا فرمود"آنها را به سبب
دروغشان دادم ،چون راست گفتي ،جان دادمي"
:: موضوعات مرتبط:
داستانک
نويسنده : مجید موقر
تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۱
|
|
|