Online User
خطاطي نستعليق آنلاين

روزی دو لبه قیچی با هم دعوا می کردند

یکی از لبه ها می گفت من تیزتر هستم و اگر نباشم پارچه های خیاط بریده نمی شوند

دیگری گفت : اشتباه می کنی ، چون من تیزترم

این بحث بالا گرفت و در نهایت دو لبه با هم قهر نمودند و از هم دور شدند

چند ساعتی گذشت

خیاط به سراغ قیچی آمد تا پارچه ایی را برش بزند

اما هر چه کوشش نمود قیچی حرکت نمی کرد

قیچی را روغن زد اما باز هم قیچی تکان نمی خورد

پس قیچی را بداخل جعبه لوازم بی مصرف انبار انداخت ... و قیچی نو خرید ...

از آن پس هر دو لبه قیچی هر چه داد و فریاد کردند و اشک ریختند کسی به سراغشان نیامد ...

در عوض قیچی نو دارای دو لبه دوست و مهربان بود که با هم همکاری میکردند و پارچه ها را برش می زدند.

:: موضوعات مرتبط: داستانک
نويسنده : مجید موقر
تاريخ : سه شنبه دهم بهمن ۱۳۹۱